قرار نبوده

 

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی

ناخن های مصنوعی ، دندان های مصنوعی ، خنده های مصنوعی

آواز های مصنوعی ، دغدغه های مصنوعی هر چه فکر می کنم می بینم

قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم

تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم

این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

 

 

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم

از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود

باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند

دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند

 

 

قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن

طبقه روی طبقه برویم بالا

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد

بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده

در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده 

 

 

تا به حال بیل زده اید؟

باغچه هرس کرده اید؟

آلبالو و انار چیده اید؟

کلاً خسته از یک روز کار دیر به رختخواب رفته اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست 

 

 

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر

برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان

برای خیره شدن به جاریِ آب شاید

اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز

شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند 

 

 

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند

و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند

آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً

که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما

تا قرص خواب لازم نشویم

و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود 

 

 

من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن ، جز بر طرف کردن غم نان

بشود همه دار و ندار زندگی مان ، همه دغدغه زنده بودن مان

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن

این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه

و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد 

 

 

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم

و سی سال بگذرد از عمرمان

و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم

تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش ، زره بگیریم و جنگ کنیم

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم

اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی

یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد

 

 

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا

صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم

چیز زیادی از زندگی نمی دانم

اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده

همگی مان را آشفته و سردرگم کرده

آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم

از هیچ چیز راضی نیستیم

اما سر در نمی آوریم چرا

 

/ 561 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sogand

توپروفایلت فعاله؟![سوال]

زبل خان

سلام آپم خوشحال میشم بهم سر بزنید

زبل خان

از نگاهت تا دلم رنگین کمان گل می کند … با تو باید مثل باران حرف زد !

زبل خان

همه دردم این بود ؛ عشقش بودم وقتایی که عشقش نبود . . . !

زبل خان

ای هد هد صبا به سبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت حیف است طایری چو تو در خاک دان غم زین جا به آشیان وفا میفرستمت

زبل خان

پروردگارا ، عزیزی دارم که روزگار ، فرصت دیدار همیشگیش را ارزانی ام نمیدارد ، اما تو شاهد باش که قلبم فقط برای او و به یاد او می تپد

علی

اصلا باورم نمیشه عشق دیروزم شده غریبه امروز

شـهـــرزاد121

ماهی‌ها نه گریه می‌کنند نه قهر و نه اعتراض ! تنها که می‌شوند قید دریا را می‌زنند و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقی‌شان برعکس شنا می‌کنند !

شـهـــرزاد121

خــوب ِ مــن ، همین جا درون شعرهایم بمان تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها مرا با خود نبرد به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛ من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست

شـهـــرزاد121

هوای سرد پاییز است و من از پنجره در کوچه ی دلواپسی اشک بر.... غبار پشت پای خاطرات تلخ تو بیهوده می ریزم..... نسیم صبح هم چون تو به رسم بی وفایی خاک غفلت را به درگاه دو چشم خیس من شاباش می ریزد..... تمام خاطراتم در غبار رد پایت زود می سوزد تمام بوسه هایت را تگرگ اشک می شوید... درخت نارون نامردیت را با به رقص آوردن برگهای زردش در عزایم پاس می دارد... چه نامردی... چقدر سرما.... من از سرما من از سردی فصل بی کسی خود را ... در آغوش محبت می کشم شاید بفهمم طعم خودخواهی چه شیرین است....!